ياكوب ادوارد پولاك ( مترجم : كيكاووس جهان دارى )

151

سفرنامه پولاك ( ايران و ايرانيان ) ( فارسى )

وى با نيرومندى و قدرت فكرى خود چنان شاهزاده خانم را مسحور خود ساخت كه سه سال بعد كه دچار بىمهرى شاه شد و به تبعيد رفت ملك‌زاده خانم نيز بر خلاف انتظار همگان همراه وى شد ، زيرا مىخواست خود براى وى غذا بپزد تا مبادا وى را مسموم كنند و از اين جهت لحظه‌اى از او غافل نمىشد . با وجود اين ، از لحظه‌اى كه زن از شوهرش به ناچار جدا شد استفاده كردند و امير را به گرمابه بردند و رگ زدند . ملكزاده به تهران بازگشت . چند ماهى بعد باز شاه وى را مجبور كرد كه به عقد پسر صدراعظم جديد درآيد . ملكزاده خانم به دلايل متعدد از اين وصلت نفرت داشت ؛ از يك طرف اين خانواده در قتل شوهر محبوبش گناهكار بود و از طرف ديگر اين شوهر اجبارى جوانى بىتجربه و كم‌فكر بود . وى در مقابل اوامر شاه سر فرود آورد ولى با اين جملات : « من به تو حق مىدهم كه مرا به عقد كاظم خان و همهء وزراى بعدى درآورى » - البته همان‌طور كه مىتوان پيش‌بينى كرد چنين وصلتى با خوشبختى توأم نبود . من چند بار به عيادت شاهزاده خانم رفتم و هربار در پاسخ سؤال خود از حالشان شنيدم كه مىگفتند : « قلبم درد مىكند . » پس از گذشت چند سالى باز صدراعظم دوم ساقط شد ؛ وى و خانواده‌اش همچون سلف خود به جزاى نقدى و تبعيد محكوم شدند . حالا باز شاه مىخواست كه كاظم خان خواهرش را طلاق گويد تا باز وى را به عقد وزير ديگرى درآورد . طبيعى است كه كاظم خان ناگزير بود اطاعت كند و جهيزيهء مصرح را بپردازد و براى اين امر تا آخرين درهم و دينار خود را تأديه كند . اما شاهزاده خانم به عقد سومين شوهر خود يعنى دائىزاده‌اش عين الملك درآمد . هرگاه شوهرى زن خود را با ديگرى در يك فراش ببيند ، مىتواند حتى او را بكشد . اما از آنجا كه اثبات اين امر از طريق گواهان بسيار مشكل است و عمل به فرمودهء على عليه السلام يعنى اثبات مطلب به وضوح حركت ميل در مكحل تقريبا غير ممكن است شوهر طلاق را ترجيح مىدهد ؛ طبيعى است كه در اين صورت ديگر زن ادعائى نسبت به جهيزيه‌اش نبايد داشته باشد . هرگاه در نظر داشته باشيم كه در هرحال وظيفهء نگهدارى كودكان به عهدهء مرد است و او به هنگام جدائى ناگزير بايد مبالغى را كه اغلب قابل ملاحظه نيز هست نقدا به زن بپردازد و از طرف ديگر زن جديد گرفتن خود هزينه‌هاى بسيارى را در پى دارد و اگر كار به ننگ و رسوائى بكشد زن از خانواده يا قبيلهء خود طرد مىشود ديگر مىتوانيم دريابيم كه چرا اين‌قدر جدائى نسبتا نادر است . طلاق عادتا هنگامى صورت مىپذيرد كه زن نتواند بچه بياورد و اين نقص از ناحيهء وى شناخته شود يا سربه‌هوا باشد و در مظان خيانتكارى قرار بگيرد و در مرحلهء آخر اينكه براى شوهرش بدقدم باشد يعنى بلافاصله پس از ورود وى به خانهء شوهر بدبختيى رخ نمايد ؛ در اين صورت او را شوم مىپندارند و مىكوشند از شرش خلاص شوند . مرد مىتواند زن مطلقه را پس از انقضاى مهلت معينى باز به خانه ببرد ، اما پس از طلاق دوم تنها هنگامى به اين كار قادر است كه زن در اين فاصله به ديگرى شوهر كرده و از شوهر خود طلاق‌نامه در دست داشته باشد .